تبليغاتX
برای دخترم نگار




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





نگاروشهربازی

چندروزه که نگار تنها تو خونه است کلی برنامه ریزی داره و کارهایی میکنه که قبلا خونه مامان بزرگش به خاطر شیطنت با پسرعموش نمی رسید انجام بده

به عنوان مثال اینهفته که گروه بعدازظهری بود  صبح که از خواب بیدار میشه صبحونه میخوره ظرفهاش میشوره یه ربع تا نیم ساعت میرقصه ( به جای ورزش )بعد دوش میگیره و شروع کرده به حفظ قرآن و حدودا تو یه هفته سه تا سوره حفظ کرده البته درکنار درسهاش و حالا که درساش کمتر شده بیشتر وقت میذاره( برای هر سوره اول خودم براش می خونم بعد به زبون ساده براش معنی میکنم چنددور خودم از حفظ باهاش تمرین میکنم و جاهایی که گیر داره با یه مثال ساده براش آسون میکنم یا با اشاره و حالت خاصی کاری میکنم یادش بمونه و بعد دیگه خودش همونروز یا فردا انقدر تکرار میکنه تا یادش بمونه) بعدزبان می خونه و در آخر خونه رو برام تمیز میکنه گردگیری میکنه و ناهار میخوره بعد از ناهار هم همه ظرفها رو میشوره و میره مدرسه

دیروز که به خاطر آلودگی هوا مدرسه اشون تعطیل بود وکم کم رو به عصر از آلودگی هوا کم میشد تصمیم گرفتم بریم شهربازی به عنوان  جایزه حفظ قرآن و کمک به مادر و ریاضی نهایی که عالی شده بود از اونجا که دانشگاه هم تعطیل بود عصروقت داشتم که بریم وقتی خبر بهش دادم کلی ذوق کرد بعداز اداره من رفتم خونه مامان زهراعلی هم از اداره  رفت سراغ نگار با هم اومدن دنبال من و از اونجا سه تایی رفتیم علی که می ترسید به جز یه چرخ فلک و تاب هوایی و آبشارسوار هیچی نشد اما من چون خیلی خلوت بود تونستم یه چندتاوسیله با نگارهمراهی کنم مجبورم براش جای دوست و خواهر و برادر رو پر کنم اگه شلوغ باشه که دیگه به خاطر دانشجوها اصلا طرف هیچکدومشون نمیرم

براحسن ختام هم رفتیم سینما ۵ بعدی که از اول تا آخر نگار چشماش بسته بود منم که باز بود انقدر جیغ زدم که خدا میدونه اما علی مرکز بود حسابی خیس شده بود این قسمت سینما ش خیلی خوب بود به من که خیلی چسبید

 موقع برگشت هم نگار خواهش کرد شب خونه مامان زهرا بمونه چون فردا اردوی مدرسه ای داشتن و مادرها هم باید می رفتن وباز دوباره من کلاس داشتم و دردسر مرخصی هم که دیگه یه طرف  از اونطرف هم باید مامان زهرا رو دوباره به زحمت مینداختم   که با نگار همراهی کنه برا همین اجازه دادم شب بمونه

 

 دخترشاد و پرانرژی و آویزوون من

اینجا البته خانوم شده زست گرفته برا عکس

 

اینم کنار دریاچه

 تنهایی سوار ترن هوایی

موقع پایین اومدن از آبشار به همراه علی پدر

 

 


[+] نوشته شده توسط مریم در 10:21 | |






روز مادر مبارک

میلاد دختر پیامبر زهرای اطهر تبریک میگم امیدوارم خداوند به حرمت این بانوی بزرگوار درسایه توجهاتش ایمان و تقوای وعفت همه زنان مسلمان رو حفظ کنه و بیشتر از همیشه چراغ هدایتش رو روشنگر راه سخت و پرمسئولیتی که دارن قرار بده

وجود اینهمه دوست خوب و عزیز باعث شد وظیفه خودم بدونم که طی یه پست جدا این روز به همگی تبریک بگم و براتون یه دنیا عشق و محبت و شادی و سلامتی از خدا بخوام همینطور برا آمرزش روح مادرهایی که بودند و امروز در کنارمون نیستندطلب آرامش و علو درجات رو از درگاه خداوند داشته باشم این قسمتش از همه تلخ تربود

 برا همه اونایی که تا حالا مادرنشدن آرزو میکنم  زودتر طعم شیرین مادری بچشن

 از حال و احوال خودمون که بخوام بنویسم باید بگم نگار جزء افرادیه که انتخاب شده برا نمایش حرکات کاتای گروهی همایش زنان فاطمی و از یک هفته پیش در حال تمرین هستن جمعه که از ساعت ۲تا۶ عصر تمرین بود و جاش تو خونه خالی خالی بود برا منی که در طول هفته خیلی کم می بینمش این ساعاتی که باید خونه باشه و نیست  پراز بغض و دلتنگیه چون مجبور بودم به خاطر نگار خونه بمونم و نرم خونه مامان زهرا از طرفی علی هم از مسافرت برنگشته بود تنهایی و دلتنگی و ... همه چی دست به دست هم داد و اون مداحی مادرآدم عشق اول و آخرشه رو گذاشته بودم و یه دل سیر گریه کردم

 همیشه از خدا خواستم هیچوقت مزه تلخ نبودن عزیزامو به من نشون نده و من قبل از همه اشون از این دنیا برم به خصوص مادرم که برام تموم زندگیمه

امروز هم باز به خاطر مشکلات شغلی و کاری منُ نگار همراه مامان زهرا رفته همایش و من چند دقیقه یه بار گزارش میگیرم  که فعلا تو محوطه دارن تمرین میکنن تا نوبت اجراشون برسه

 ساعت ۲ بعداز ظهر هم سالن همایش اداره مراسم تقدیر از بانوان دارن که فکر کنم کارت هدیه یکصد هزار تومانی برا هدیه درنظر گرفتن

عصرهم قراره بریم خونه مادرعلی برا تبریک روز مادر

جمعه از صبح کیک شیفون با روکش شکلاتی و نون پنجره ای که مامانم خیلی دوست داره درست کردم گفتم عصر که علی اومد ببریم خونه اشون اما خودشون با دایی مسعود اومدن و کلی سورپرایز شدم

 

علی هم عصر برگشت و یه عالمه لبنیات گلپایگان و سوهان سوغاتی آورد هنوز هیچی بابت روز مادر کادو نگرفتم

بعدازرفتن مامان اینا رفتیم و برا همایش خرید کردیم باید هد سفید وساق شلواری و ساق دست سفید می خریدیم بهشون گفتن امروز میتونن مدرسه هم نرن از اونطرف هم گذاشتیمش خونه مامان زهرا که دیگه شب هم همونجا بمونه

امیدوارم تو اجرا موفق باشه چون خیلی زحمت کشید برخلاف همیشه که با اکراه می رفت ورزش این چند روز کلی ذوق داشت


[+] نوشته شده توسط مریم در 11:10 | |






این روزها

چه قدر داره زود میگذره این عبارتیه که این روزها ورد زبون همه شده و آغاز کننده هر بحثیه ولی جدا نزدیک دوماه ازسال جدید هم گذشت دیروز یه پست کامل آخروقت اداری نوشتم اما نمیدونم دستم رو چی رفت که کلا صفحه عوض شد و دیگه هیچ اثری از مطالب نبوده

اینمدت خیلی اتفاقات افتاد که نمیدونم چرا اصلا حسی برا نوشتن نداشتم مهمترینش این بود که دهم فروردین من برا اولین بار عمه شدم و برادرزاده ام به دنیا اومد اسمش به الناز تغییر پیدا کرد و مثل مامانش تا حالا چشم آبیه حالا نمیدونم همینطوری بمونه یا تغییر رنگ بده نگارهم براش میخونه الناز چه قشنگه چشمات شمابر وزن همون طناز چه قشنگه چشمات بخون..

دقیقا دوازده فروردین یه مهمونی داشتم که حدودا ۳۰ نفراز عمو و عمه های علی رو به همراه فرزند و داماد و نوه و..که از تهران اومده بودن دعوت کردم سخت بود چون اون روزها اصلا حال و حوصله آشپزی برا خودمون هم نداشتم حالا چه برسه به مهمون با اینکه سنگین بود برام اما نتیجه اش عالی بود و فکر نمی کردم با این بی حوصلگی هام بتونم از عهده اش بربیام براشام زرشک پلوو باقلی پلو با مرغ به همراه خورش بادمجون و ته چین بود برا پیش غذا سوپ و کوکوی مجلسی و برا دسر تیرامیسو و ژله خورده شیشه و سالاد هم دو نوع سالاد قالبی و سالاد لوبیا چیتی بود که مقبول مهمونا افتاد اما این سالاد قالبی واقعا عالیه اونم برا وقتایی که حوصله تزئین نداریم و ایده کم میاریم خیلی راحت و عالیه و شیک میشه

تو ایام تعطیلات شهادت حضرت زهرا هم مامان اینا و خاله لیلا و دایی مسعود دعوت کردم  هفته بعدش هم دوباره پدر و مادر علی و برادرش این دو تا مهمونی آخر هم براناهار بود هم شام و برای عصرونه هردوتاش هم کیک راه راه درست کردم چون کاملا امتحانش خوب پس داده بود و با اینکه خیلی کم پیش میاد غذا یا کیکی از نظر علی بره تو لیست غذاهای تکرار شونده اما اینبار تاکید داشت مرتب تکرار بشه

نگارهم همچنان کلاساش میره تو زبان با اینکه کوچکترین زبان آموز کلاس هستش اما خیلی خیلی عالیه  و استعدادش تو زبان فوق العاده است کاراته هم فقط همون یک ماهه اول رو که ما درگیر برو بیا و دوندگی و آگاهی بودیم نرفت اما از ماه بعد مرتب داره میره و امروز نمیدونم چه جشنواره ای دارن که باید چند تایم پشت هم باشگاه باشه

برا روز معلم اومده پیش من و میگه مادر فکر کنم پدر میخواد یه کادویی برا روز معلم براتون بخره میگم دستش درد نکنه میگه البته من که خوب پول ندارم چون با عیدی هام میخوام گوشی لمسی بخرم  حالا اگه میخواهید شما پول بده من برات کادو بخرم بعدش هم با شیطنت خاص خودش میگه شعار هرسال ما پول از شما هدیه از ما

این روزها حال پدر علی خوب نبود و مرتب فشارشون بالا و پایین میشد و قندخون و اوره و کراتین بالا بود چند روزی بیمارستان بستری بود و روزها برادر علی و شبها هم علی همراهش بود دوشنبه هم رفتن تهران پیش دکتر خودش که خدا رو شکر دیروز دکتر گفته بود حالشون خوبه و مشکل خاصی ندارن و کلی به سیستم درمانی این شهر اعتراض کرده بودن که اصلا لزومی به بستری شدن و تزریق انسولین و.. نبوده  امروزهم رفتن اصفهان که پدرشون آب و هوایی عوض کنن

من و نگار هم دیشب خونه مادر اینا بودیم از همون دوشنبه هم دیگه نگار خونه پدر بزرگش نمیره براش سرویس گرفتیم تو خونه میمونه تا ما بریم خونه چند ساعتی تنهاست و این منو خیلی عذاب میده اما چاره دیگه ای هم نبود حال پدر بزرگش دیگه انقدرها خوب نبود که بخواد ببره مدرسه و بیاره و شلوغی نگار و پسرعموش تحمل کنن  راننده سرویسشون خانومه و از این بابت خیالم راحته فقط چندین و چند بار تاکید کردم منتظر بمونه نگار بره بالا از پشت آیفون بگه من رسیدم بعد بره نمیدونم چرا با اینکه ساختمون ما ۵ طبقه و تو هر طبقه یه واحد هست و همسایه هام خوبن اما همون چند دقیقه تو آسانسور هم می ترسم دلم برا تنهایی هاش میسوزه نمیدونم باید یه فکری برا ساعات کاری بکنم  مثلا دیروز که پدرش نبوده و من تا ساعت ۷ عصر کلاس داشتم باید این بچه تنها می بود اما مامان زهرا دلش نیومد و از اون سر شهر اومد پیش نگار و تنهاش نذاشت چه قدر مظلومن بچه های مادران شاغل

 


[+] نوشته شده توسط مریم در 9:27 | |






لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق

با اینکه دلم می خواست ننویسم تا زمانی که یه خبر خوب بهم برسه و منم سریع و با عجله بیام براتون بنویسم  و بگم که با یه خبر خوب اومدم اما  نشد نه از اون خبرخوبه خبریه و نه دلم میاد در برابر اینهمه خوبی و مهر و محبت و لطف دوستان سکوت کنم

واقعا سهراب چه قدر لطیف و شیوا و رسا گفته دوستانی دارم بهتر از آب روان و.........

 منم دوستانی دارم بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است خدایی که دوستان خوبی مثل شما رو تو سرنوشتم برام قرار داده که هیچ جا و تو هیچ موقعیتی حتی سخت ترینهاش احساس تنهایی و خستگی نکنم وجودشون سرشار از مهر و محبت و لطفه و من در مقابل اینهمه خوبی هیچم و هیچ

هم زبونم الکنه و هم قلمم قاصر از اینکه بتونم احساسمو از همراهیهاتون و مهربونیهاتون و توجهاتتون و احوالپرسیها و دادلداری دادنهاتون بگم فقط میتونم بگم دوستتون دارم و با دنیا عوضتون نمیکنم خدا رو شکر که اینجا رو پیدا کردم خدا رو شکر که یه عالمه موج انرژی مثبت از طریق شما به سمت من ارسال میشه و من جونی دوباره می گیرم

گم شدن ماشین با اینکه اولش یه بهت و شوک و ناباوری به ما وارد کرد بعدترش طول کشید تا وابستگی امونو بهش کم کنیم یه مزیت داشت و اونم اینکه منو به خیلی ها نزدیکتر کرد نزدیک و نزدیکتر و در ضمنش با کسایی آشنا کرد که ارزششون ده برابر اون ماشین بود  و من باید می فهمیدم  دلبستگی و وابستگی رو از امور دنیوی باید به صفر رسوند و حتی زیر صفر!

از همه دوستان خوب و عزیزی که روز معلم تبریک گفتن و واقعا منو غافلگیر کردن صمیمانه تشکر میکنم اصلا انتظار نداشتم بعد از اینهمه غیبت و ننوشتن بازم دوستانی هستند که منو به یاد بیارن

از نوشین عزیز مامان هستی گلم و سهیلا جون مهربون مادر درسا جون که تو وبهاشون تبریک گفتن به رسم ادب و با تموم عشق سپاسگزاری میکنم از مامان دیبا و پرند عزیز دوست همراه و همیشگی و دوست داشتنی من  از زهره مهربونم که برام مثل خواهربوده از سپیده جون عمه آریانای شیرین زبون که اولین نفری بودن که با پیامکشون دل منو شاد کردن  و همیشه و درهمه حال جویای احوالمون هستن ممنونم  از سمای مهربونم که بی نهایت دوستش دارم از همه و همه از همه دوستانی که تو اینمدت همراهم بودن و بی معرفتیهای منو به بزرگواری خودشون بخشیدن ممنونم این پست بیشتر جنبه تشکر و قدردانی و بیان احساساتی بود که رو دلم بود و اگه نمی گفتمش واقعا خفه میشدم از بس که با هر کامنتی و هر محبتی من بغض کردم و.....

حال ما بهتره و شرایط جدید پذیرفتیم و درپی اصلاح و جبران مافات هستیم امیدوارم خدا کمکمون کنه البته یه سری تغییرات مثبت پیرو  گم شدن ماشین اتفاق افتاده که انقدر ارزشمنده که ماشین رو به نظرمون خیلی بی ارزش جلوه کرده  سعی میکنم دوباره بنویسم و براتون از یه سری اتفاقاتی که افتاده تعریف کنم

 


[+] نوشته شده توسط مریم در 15:20 | |






سالی که نکوست !

این عنوان می تونه برا هرکس یه معنایی داشته باشه ممکنه کنایه از همه خوشیها باشه یا بعضا نا خوشی  یه عالمه عکس گرفته بودم و یه عالمه حرف و تعریف از مسافرتمون داشتم از اهواز و شهر باصفای آبادان از بنادر جنوبی و نخلها و آبهاا و سواحل خلیج همیشه فارس اما در یه چشم به هم زدن آنچنان دچار بهت و ناباوری شدیم که همه حس شادی و طراوت و تعریف و...پرزد و رفت

به محض ورود به شهر خودمون بعد از ۲ ساعت استراحت تصمیم گرفتیم برا دیدن و ملاقات فامیل و عید دیدنی راهی بشیم اما همینکه دم در رسیدیم با جای خالی ماشینمون روبرو شدیم ماشینی که به یغما رفت و مااز۴ فروردین تا حالا یا آگاهی بودیم یا گوشه گوشه شهر داریم می گردیم ولی تا حالا خبری نبوده و نیست

هرکس از نگار می پرسه تعطلات و مسافرت خوش گذشت در جواب میگه خوب بود اما کوفتمون شد


[+] نوشته شده توسط مریم در 12:25 | |






با آغوشی باز به استقبال بهار می رویم

خدارو شکر همه کارهای خونه تموم شد همه چیز تمیزو عالی و مرتبه تو خونه احساس آرامش عجیبی دارم  و بوی بهار و پاکی و تمیزی و لطافت و عید و با تموم وجود حس میکنم  حالا دیگه یه لذتی داره با آرامش کامل یه لیوان چای یا نسکافه روی مبل و دیدن تی وی البته نگار میگه خوردن چیبس و پفک بیشتر تو خونه تمیز و این مدل چیدمان می چسبه

عید عازم شهرهای جنوبی اهواز و آبادان و.. هستیم خاله لیلا اینا قم میرن دایی مسعود اینا هم که منتظر ورود نی نی اشون  هستن و آخرین تاریخ رو دکتر ۱۵ فروردین اعلام کرده و از امروز دیگه باید هر لحظه منتظر ورودش باشن اسمش هم تا الان که من در خدمتتون هستم " نازنین " انتخاب شده ایشالا که دختر خوبیه و میذاره عمه برگرده بعد دنیا بیاد ما احتمالا یکشنبه عازم سفر هستیم و به امید خدا برا هفتم برمی گردیم

امروز هم نوبت آرایشگاه دارم و هنوز وسایل سفرو چمدونا رو نبستم احتمالا اسین پست آخرین پست در سال ۹۰ باشه آرزو میکنم سال خوبی رو پیش رو داشته باشید سرشار از سلامتی و شادی و نشاط و برآورده شدن آرزوهاتون

خیلی دلم خواست می تونستم کارنامه سال ۹۰ رو مرور کنم اما نمیدونم چرا جرات و شهامتش نداشتم

بعضی جاهاخوب بود بعضی جاها هم رضایت بخش نبود امسال اولین سالی بود که از ماه رمضون و محرمش  خاطره خوبی برام نموند  در حالیکه سالهای گذشته اصلا اینطوری نبود

به هر حال خدا رو بابت همه داده ها و نداده ها شکر میکنم و امیدوارم امسال توفیق بده بتده متفاوت تری نسبت به سال قبل باشم سلامتی همه عزیزانو از درگاهش مسالت دارم و التماس دعا دارم لحظه سال تحویل همه اتون یاد میکنم  ایشالا که همه عاقبت به خیر باشیم


[+] نوشته شده توسط مریم در 8:48 | |






کمربند مشکی و ارتقا’ به دان یک

۵شنبه ۱۸ اسفندماه دایی سعید شب قبلش خونمون بوده برا همین پیش نگاره صبح کارهای بانکی ام انجام میدم و میرم سراغش ببرمش باشگاه به سختی و با پشتکار و فشرده داره تمرینهاش برا آزمون انجام میده خودم هم میرم دانشگاه فقط ۸ نفرازدانشجوها اومدن درکلاس بسته است برا همایش یه سری وسایل تو کلاس گذاشتن مجددا میرم برنامه ریزی عذرخواهی می کنن و یه کلاس دیگه بهمون میدن گوشی امو تو ماشین جا گذاشتم حتی فرصت اینکه چکش کنم ندارم عجله دارم برم سراغ دایی سعید و بریم باشگاه دنبال نگار تا میشینه تو ماشین میگه مادر ۶۵ هزار تومنتون به باد ندادم متوجه منظورش نمیشم میپرسم یعنی چی اونوقت میگه آزمون کمربند مشکی برگزار شد و قبول شدم باورم نمیشه چه طور بدون اطلاع قبلی آزمون گرفته بودن چون قرار بود روزش بهمون اطلاع بدن باورم نمیشه چندتا سوال دیگه می پرسم و آخرش که  میگه  سنسی گفته بعدازعید کمربند مشکی ببند محکم بغلش میکنم  می بوسمش و بهش تبریک میگم سریع به پدرش زنگ میزنه تا خبر بده بعد از قطع تماس هم میگه پدر خیلی بیشتر از شما خوشحال شد نمیدونم نحوه خوشحالی پدرش پشت تلفن چه طوری بودکه  درجه و میزان خوشحالیش ملموستر از منی بود که کنارش بودم

عصرهم شیرنی کمربند مشکی رو برا همکلاسیهای کلاس زبان میبره و از خوشحالی داره پر در میاره

اینم عکس یلدا مربوط به همون ۵ شنبه


[+] نوشته شده توسط مریم در 10:35 | |






برگزاری سالگرد ازدواج با مدیریت نگار و خبر خوب

دیروز آخر وقت اداری به مناسبت سالگرد ازدواج نشستم و یه پست مفصل نوشتم و بی توجه به اینکه ممکنه مطالب ارسال نشه با خیال راحت کلید ثبت مطلب زدم و ناگهان با صفحه زرد رنگ با پیغام خطا رو برو شدم و آه از نهادم بلند شد چون با این کی برد داغون که کلید فاصله اش به سختی کار میکنه و با یه عالمه ذوق مطلب نوشتن و پریدن مصیبت عظمایی بود

تموم برنامه ریزی مراسم جشن سالگرد ازدواج نگار عهده دار شده بود خودش برامون کادو خریده بود و تزئینش کرده بود صبح دیروز هم می گفت اگه ممکنه من خونه بمونم بعد ساعت ۹ با اژانس میرم باشگاه اما هرکاری کردم دلم راضی نشد و با خواهش وتوضیح دادن راضیش کردم بره خونه بابا حاجی و عصر کارهای جشن انجام بده 

کلا این چند روز فقط یکشنبه رو مدرسه رفتن به خاطر برف و انتخابات مدارس تعطیل بود منم حسابی خوش خوشانم بودچون نگار به خاطر آزمون کمربند مشکی مجبوره روزی بین دو تا سه تایم و حدود ۶ ساعت  بره باشگاه و با تعطیلی مدارس می تونه راحت به کلاسهاش و باشگاه برسه

 دیروز تا ساعت ۳ اداره بودم تا ۴ استخر وتا ۶ دانشگاه کلاس داشتم بعد نگار بردم باشگاه البته چون اتاق خودش تزئین کرده بود ازمون قول گرفته بود تو اتاقش نریم

 تا رسیدم خونه اول پاپ کورن درست کردم بعد هم کیک فنجونی با مایکروفر درست کردم البته اولش یه لیوان سرامیکی امتحانی گذاشتم ببینم خوب میشه یا نه همون لیوان اول حتی نذاشتم بیشتر از سه دقیقه بمونه اما انقدر سفت و لاستیکی شد که بقیه اش ریختمتو قالب قلب گذاشتم تو کانوکشن بعد هم شیرینی نخودی که نگار دوست داشت درست کردم شام هم ساندویچ آماده کردم برا تنقلات بعد از شام هم انار دون کردم و باقالی پختم بعدش هم سریع آرایش و عوض کردن لباس و ... مشغول نماز که شدم نگار و پدرش هم اومدن در حالیکه با یه خونه به هم ریخته روبرو بودیم علی یخچال از برق در آورده بود و تمیزش کرده بود و از منم خواست تا بچینمش تا نگار نماز خوند ازش اجازه گرفتم تند و تند یخچال چیدم شام خوردیم و بعد هم کیک و شیرینی و عکس و فیلم و مراسم کادو دادن

 نگار برا من لاک و برا پدرش جوراب خریده بود علی برا من بابلیس چون پارسال بابلیسم سوخته بود منم برا علی شلوار و به این ترتیب یازدهمین سالگرد ازدواج رو جشن گرفتیم هرسال هم سالگرد ازدواج ما مقارن با یه خونه به هم ریخته است چون مشغول خونه تکونی هستیم  

خونه تکونی ما همچنان ادامه داره اتاق نگار یه هفته وقت برد اتاق خودمون یه هفته آشپزخونه از ۵شنبه پیش شروع کردیم همچنان ادامه داره فریزرو گاز و انبار و حموم و دستشویی و بالکن و شستن پشت پرده ایها و پتوی روی تخت خودمون هم مونده

اون خبر نصفه نیمه هم تقریبا کامل شد و خدا روشکر نزدیک عید حال و هوامون عوض شد قابل ذکره بگم اون خبر مربوط به دایی سعید بود و من برا این اتفاق برا اولین بار سفره ابالفضل نذر کردم میدونم انداختن این سفره خیلی خیلی سخته برا مشکترین مشکل خودم تاحالا اینجوری نذر نکرده بودم اما قضیه دایی سعید فرق می کردو بالاخره کارش درست شد هرچه قدر هم مامان و علی گفتن سفره اتو بعد از عید بنداز قبول نکردم و با خودم می گفتم همونطور که من برا آورده شدن حاجتم عجله داشتم برا ادا کردن نذرم هم باید عجله کنم مضافا بر اینکه اگه کارها جور بشه و مجوز علی صادر بشه خرداد ماه عازم مکه هستیم و (منتظریم تا رسانه هابرا ثبت نام به کاروان اعلام کنن و هنوز که خبری نشده )و به همین خاطر بعد از عید هم مشغول انجام کارهای سفر خونه خدا هستیم

حالا من موندم و کارها و خریدهای سفره ابا الفضل  که قراره جمعه باشه یه مقدار از خرید نگار البته مانتو و شلوارش کرم قهوه ای گرفتم خواستم کفش قرمزو و روسری قرمز براش بگیرم کفشش خریدم اما برا یه روسری دو هفته است دارم می گردم پیدا نکردم  دو دست هم فنجون میخوام  خیلی دنبال فنجونهای شیک و تک گشتم اما نیست خواهشا اگه مدل خاصی رو پیشنهاد بدبد ممنون میشم و شدیدا استقبال میکنم

علی هم باید وقت پیدا کنه کارهای تعمیر ماشین برا مسافرت  ایام عید  انجام بده احتمالا اگه خدا بخواد و اتفاق خاصی نیفته عازم جنوب هستیم

خلاصه خیلی کار سرم ریخته حال وهوای بعضی از وبلاگها هم خیلی گرفته و با مشکلات خاصی درگیرن براشون یه عالمه در درگاه خدادعا میکنم که تو این روزها دلشون شاد بشه و غمگین به استقبال سال جدید نرن

اینم عکس اتاقی که نگار تزئین کرده بود

به حرف ابتدای اسم ما و اون قلب وسط پنجره و پاکت کادوی خودش رومیز  دقت کنید پرده اتاقش هم کنار زده که رو شیشه تزئین کنه 

 


[+] نوشته شده توسط مریم در 9:31 | |






خبرنصفه نیمه خوب

بالاخره بعد از کلی دوندگی تقریبا ۵۰ درصد خبرخوب انجام شده مابقی اش هم بستگی به جلسه امروز ظهر ساعت ۳۰/۱۴ داره که اونم توکل به خدا ایشالا که درست میشه

هراززگاهی با به وجود اومدن یه سری مشکلات و روی دادن یه سری معجزات  به عظمت و بزرگی و اوج مهربونی خدا پی می بریم یه موقعهایی موقع سقوط تو پرتگاه خدا از اون بالا با یه انگشت پشت یقه امونو میچسبه و نجاتمون میده انقدر قشنگ سبب سازی میکنه و علت و معلولها رو کنار هم میچینه که خودت حیرت زده میمونی از اینهمه لطف خدا به بزرگی خودش قسم میخورم تا حالا چندین بار خداوندانقدر ماهرانه بعضی مشکلات لاینحل رو برام حلش کرده که با تموم وجود صداش میزنم یا مسبب الاسباب خدای بزرگ بابت همه توجهاتت همه رحمت و لطف بیکرانت ممنونم خدایا ببخش اگه بنده ات بعضی وقتها به درگاهت شکوه میکنی به بزرگی و عظمتت ببخش

خیلی درگیر بودم خیلی جلسه و کمیسیون رفتم تا حالا که نتیجه اش خوب بوده

باشگاه رو همچنان ادامه میدم فقط شنبه ها چون کلاس دارم نمیتونم برم و به جاش ۵ شنبه ها میرم کلا از ساعت ۶ صبح تا ۸ عصر اداره و باشگاه و کلاس هستم جالبه سه شنبهاز ۴۵/۱۴ تا ۱۶ میرم استخربعد تا ۱۸ میرم کلاس یعنی فکر کن با اون موهای خیس تند و تند سشوار میکشم و ده دقیقه بعدش تو کلاس دارم درس میدم

نگارهم بابت رتبه اول شدنش یه لوح تقدیراز طرف مدرسه گرفته و حسابی خوشحاله فقط اولین آزمون زبان به خاطر اینکه رفته بودیم استان خاله لیلامهمونیخوب نداد اما برا بعدی خداروشکر جبران کرد

معلمشون یه مسابقه رقابتی تو کلاس بین بچه ها برگزار کرده یعنی دو نفر دونفر باهم رقیب انتخاب کرده و تو یه جدول نمرات هردرس ثبت میکنه درنهایت اونی که بازنده میشهباید برا برنده کادوبخره و اگه هردو برنده بشنخانوم معلم براشون کادو میخره نگار با گلسا بود و تا دیروز که آخرین روز رقابت بود کلافه شده بودیم بس که اسم گلسا توخونه ما بود از این قبیل مکالمات :

نگار :گلسا خیلی خوب شد منم خیلی خوب شدم

خانوم به گلسا یه نمره بخشید

خانوم برامن نوشت آفرین فرشته زمینی برا گلسا نوشت آفرین دختر خوبم

نگار:مادر به نظرت آفرین فرشته زمینی خوبه یا آفرین دختر خوبم 

تااینکه تو این مسابقه هردو اول شدن و خانومشسون به هردوتاشون دوتا پاک کن قورباغه ای داده بود و حالا بحث برسر این بود صورتی اش قشنگتره یا آبی چون نگار صورتی برداشته گلسا آبی در نهایتهم گلسا گفته پاک کنت با یه برگ برچسب از طرف من با من عوض یکنی و نگارهم در یک کلمه گفته نه

روزهامونو دسته بندی کردیم یکسری روزهامی خرید میریم و تعدادی از روزهاخونه تکونی اما روندش خیلی کنده هر اتاقی یه هفته وقت ما رو میگیره تا حالا اتاق خودمون و نگار تموم شده و مرحله بعدی آشپزخونه است همه اش هم به دلیل وسواسهای علی تو امر خطیر خونه تکونیه که همه چی باید شسته بشه همه چی ازتموم عروسکهای نگار حتی اوناکه داخلکمد هستن تا جا مدادی و تموم کوله ها و کیفهاش

امسال یه کار قشنگ دیگه تو خونه تکونی کردیم اونم این بود که تموم اسناد و مدارکمون کهتو یه کیف سامسونت بود هربار برامراجعه باید کل کیف خالی می کردیم تا مثلا یه شناسنامه پیدا کنیم به جاش امسال ۴ تا زونکن خریدیم وجداگونهبهنام مریم و علی و نگار و متفرقه طبقه بندی کردیم و تو پوشه های دکمه دار مدارک دوباره جداسازی کردیم روی  هر پوشه محتویاتش با برچسب مشخص کردیم و گذاشتیم تو زونکن هم کمد مرتب شدهم دسترسی به مدارک آسون شد وای این قسمت از همه بیشتر به من چسبید و هربار در کمد دیواری باز میکنم کلی ذوقش میکنم  یه تغییر دکوراسیون تو اتاق نگار دادیم جای تختش عوض کردیم که اونم برا تنوع خوب بود

بعداز سه روز گشتن هم تونستیم یه مانتو مناسب برانگار بخریم این سن واقعا سن فاجعه ای براخریدلباسه  لباسهای دخترونه اندازهاشون نیست لباسهای بزرگترهم زنونه است دیگه  لباسها هم با رقمهای نجومی درنهایت براش یه ماتو مدل عروسکی خریدیم که با وجود اینکه کلا دنبال مانتو قرمز بود اما اندازه اش نمی شد همینو پسندید  خودم که مانتو شلوار مجلسی امو قبل موقع ختم ژدرشوهر خاله تهران پسندیده بودم اما نخریدم تا شاید چیز بهتری پیدا کنم و چون پیدانکردم تو این هفته که مامان اینا رفتن دادم برا بخرنش

مقاله ام هم دوباره نوشتم و قراره امروز ببرم خدمت استاد راهنما خدا کنه ایراد نگیره

 اتفاق که زیاد بود اما خیلی طولانی میشه و از حوصله اتون خا رجه این اهمش بود اما یه عکس هم از تک پوش که دوستای گلم خواسته بودن  همین حالاگرفتم نیم ست هم که به گردن وگوشم آویزوون بود نمیشد ازشون عکس بگیرم اما انگشترش تونستم عکس بگیرم

بابت فاصله ندادن موقع تایپ تو کلمات هم ببخشید ایرذاد از کی برده باید با تموم وجود روش بکوبم که کلا انگشتام تاول زد

 


[+] نوشته شده توسط مریم در 9:7 | |






هفته نامه

وای چه گرد و خاکی اینجا رو گرفته مثل اینکه کم کم منم  به لیست هفته نامه نویس ها به جای روزانه نویس ها دارم اضافه میشم اما راستش  نمیدونم چرا اصلا حس نوشتن ندارم یه وقتایی که دغدغه فکری دارم اصلا نمیتونم برا نوشتن تمرکز کنم به خصوص تو این هفته درگیر کارهای آموزشی دانشگاه دایی سعید بودم کلاسهای باشگاه تموم شد و راستش به خاطر شروع کلاسهای دانشگاه ثبت نام نکردم و ترجیح دادم به همون ورزش تو خونه اکتفا کنم هرچند فعلا ورزش تو خونه رو هم تا حالا انجام ندادم اهم کارهامم  تو این هفته شامل موارد زیر

۱- تعویض النگوهام و خرید یک عدد تک پوش

۲- تعویض گوشوارهامو خرید یک عدد نیم ست

۳- مسافرت به استان دایی مسعود و خاله لیلااز روز چهارشنبه ۲۶/۱۱ تا جمعه ۲۸/۱۱

۴-شروع کلاسهای دانشگاه

۵- مجددا کاهش ۱کیلووزن  ورسیدن به وزن ۶۳ کیلوو تقریبا دو کیلو دیگه کم کنم دیگه کافیه

۶- لوستر آشپزخونه که ازتهران خریدم هرچند نورش افتضاح بود نصب کردم خیلی قشنگه اما نمیدونم من اونموقع چرا دقت نکردم که لامپش از نوع خاص خودش بود نمیدونم قابل تعویض هست یا نه

۷- روز ۵ اسفند هم نگار آزمون کمربند مشکی و دان یک داره

۶- کلاسهای زبان دقیقا طبق همون برنامه ای شد که می خواستم

۷- خونه تکونی هم شروع نکرم خرید هم نکردم چون اصلا هیچ چیز دلخواهی توی بازار پیدا نمیکنم که دلمو بگیره

۸- درحال حاضرهم خیلی خیلی خسته ام و اصلاهم از حال و هوای عید لذت نمیبرم و حوصله اش هم ندارم مگر اینکه یه خبر خوب که منتظرشم بهم برسه

۹- راستی دیگه قطعا جواب قبولی تو آزمون مدرسی هم کتبی و هم شفاهی رو دریافت کردم

۱۰- عموی نگارهم خونه اشونو فروختن و دنبال خونه هستن

۱۱- تو هفته گذشته نگار یه اردوی بازدید از موزه حیوانات داشت که براش رولت گوشت درست کردم که خیلی خوشش اومد

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه تقریبا همه گزارشات دادم


[+] نوشته شده توسط مریم در 9:55 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

 فال حافظ - قالب وبلاگ